رویا
19 اردیبهشت · · خواندن 1 دقیقه الان من باید با صدای گوشیم از خواب بیدار میشدم ؛ چای می ذاشتم دم بیاد کنار صبحونه و کتابم بخورم .
در خونه روقفل کنم و با مترو برم کتابفروشی ؛ کتابفروشی باز کنم با عشق و ذوقی که برای کارم دارم شروع کنم ؛ شب کتابخونه رو ببندم برم خونه کارهایی کنم که دوست دارم بدون استرس ....
حتی بدون اینکه پسر خوشگله تو زندگیم باشه ...
دلم فقط میخواد فرار کنم از جایی که هستم ... درسته حقوقش هیچه ولی من واقعا دوست دارم توی جاهایی مثل بوکلند ، ریشه ، شهر کتاب یا حتی کتابفروشی های کوچه دهنادی کار کنم ....
دلم میخواد سریع تر وارد بخش تنهایی زندگی کردن زندگیم بشم ...

