معرفی کتاب 📚
29 فروردین · · خواندن 3 دقیقه 
هر دو در نهایت میمیرند
نویسنده: #آدام_سیلورا
جز بهترین کتاب هایی که تا الان خوندم و همیشه پیشنهاد می کنم به بقیه صدرصد " هر دو در نهایت میمیرند " هست . دنیایی تصور کنید که ۲۴ ساعت قبل از مرگ شما قاصد مرگ با شما تماس میگیره و شما را مطلع میکنه که تنها یک روز عمر شما باقی مونده .حالا در پنجم سپتامبر، درست کمی بعد از نیمهشب، از طرف قاصد مرگ با متیو تورز و روفوس امتریو تماس گرفته میشود تا خبر بدی به آنها بدهند. آن دو قرار است امروز زندگی را به پایان برسانند.
متیو و روفوس با هم آشنایی ندارند اما به دلایل گوناگون و متفاوتی هر دو در روز آخر زندگیشان به دنبال پیدا کردن دوست تازه ای هستند و این شروعی برای یک پایان پر از ماجراجویی و هیجان است...

اینکه در آخرین روز زندگیت مخصوصا ساعت آخرش عاشق کسی بشی که اونم مثل تو قرار بمیره ؛ غمگین ترین نوع عشقی خواهد بود که تجربه می کنی .
من از ۱۰ بهش بی شک و تردید نمره ۱۰ میدم چون از همه لحاظ عالی بود :
- نوع نویسندگی
- خط زمانی
- داستان
این کتاب جز ژانرهای عشق و فقدان هست و مثل هر کتاب دیگه ایی پایان فراموش نشدنی داره که تا مدت ها ذهنتون درگیر خودش می کنه . تنها چیزی که می تونه گند بزنه به به کتاب نوع نشر هست ، نشری که من خوندم محراب دانش بود و همیشه از کیفیت کارهاشون راضی بودم اما خب متاسفانه سانسور شده بود که تنه ایرادی که می تونم ازش بگیرم همین بود .
تک تک لحظه هایی که من این کتاب میخوندم بیشتر فرو می رفتم داخل کتاب بین شخصیت ها زندگی می کردم ، اینکه کل عمرت با ترس از اینکه بلایی سرت بیاد بگذرونی و از زندگی کردن بترسی برام بیشتر بیشتر جالب میشد که آدم ها چقدر می توانند خودشون از زندگی کردن محروم کنن ؛ مخصوصاً که داستان زوم بیشتری روی زندگی که متیو بخاطر ترس از مرگ داشت داره .

مطمئنم شاید این کتاب نخونده باشید اما جایی تیکه آخر این کتاب شنیدید . کسایی که این کتاب خوندن آخرین جمله این کتاب عمیق درک می کنند ، همچنان بعد از گذشت کلی مدت بازم هم وقتی به پایان داستان فکر می کنم بغضم میگیره ( درحال حاضر هم بغضم دارم ) مطمئناً وقتی از کتابی خوشتون بیاد همذاتپنداری کنید با پایانی که داره گریه می کنید مخصوصا اگه اون کتاب ژانره عشق و فقدان داشته باشه ، خودم به شخصه خیلی گریه کردم سر این کتاب و هرچی از میزان عالی بودن این کتاب بگم کمه و خب بخاطر پایانی عمیقی که داشت جوری بود که من تا فرداش وقتی آمدم چای درست کنم یاد چایی که متیو داشت درست می کرد افتادم کلی بغضم گرفت و دوباره کلی گریه کردم . ( اونایی که خوندن می فهمن چرا )
ولی درس مهمی ازش گرفتم که " قدر هر ثانیه زندگیم باید بدونم ، شاید کسی هست که فقط نیاز داره یک دقیقه بیشتر زنده بمونه تا دوباره دست کسی که دوسش داره بگیره " و این مفهومش خیلی برام عمیق بود .
درکل شاید پایانی فراموش نشدنی داشته باشه اما خیلی لحظه هایی عالی داره که قول میدم از لحظه اولی که این کتاب باز می کنید تا تمومش نکنید نمی تونید زمین بذاریدش !
پ.ن : این کتاب هیچ وقت فراموش نمیشه حال اگر آن را آتش بزنید ...
امیدوارم که خوشتون اومده باشه 🙂💙✨