ولی منو اینو واقعا دارم خیلی زود یادمیگیرم ؛ بیشتر مردم براشون مهم نیست تو چه چیزی تجربه می کنی چه دردی داری می کشی ؛ هیچ کس اهمیت نمیده تو چه چیزهایی تجربه کردی چون براشون مهم نیست .‌.. هر روز بیشتر از روز قبل به این موضوع پی می برم . ادامه مطلب ❤️‍🩹

________________________________________________

با بغضی که داشت خفم می کرد کتاب‌فروشی را ترک کردم . بیرون هوا خیلی سرد بود و من تنها با یک هودی خاکستری رنگ و شلوار بگ فرار کرده بودم ( و البته دمپایی چون فرصت نکردم کفش بپوشم ) نگاه مردم عادی که از کنارم می گذشتن حس می کردم اما دیگر برایم مهم نبود . آروم آروم درحالی که به سمت ایستگاه بعدی می رفتم فقط حس می کردم که غم  دست در دست من هرکجا که می روم با من می آید و  هیچ راه فراری از او ندارم ؛ احساس می کردم که باید بمیرم ، اره اینطوری هیچ وقت نمی تواند همراه من بیاد اما خب ... کی می دونه  غم همراه انسان تا کجا می تواند بیاید ؟

در همین افکار غرق بودم که قولی که داده بودم یادم آمد و این شد تنها دلیلی که آن روز من با خودم می گفتم : من قول دادم ... قول ... و زمانی که به ایستگاه رسیدم کمی احساس گرما کردم .نمی دانم چقدر آنجا ماندم ، شاید یک ساعت شایدم دو ساعت ... دیگر معلوم نیست ! زمانی که انسان به مرزی رسیده که درد را از تک تک لحظه های زندگیش احساس می کند زمان دیگر برایش معنی ندارد ‌، برای منم همین بود . مانند برگی سوازنده شده بودم .... خاکستر !

دلم میخواست تنها کمی کسی مرا بغل کند کسی اشک‌ها را از روی صورتم پاک کند و بگوید اشکالب ندارد همه چیز درست میشود .... اما هیچ کس نبود که حتی بگوید حالت خوب است ؟ اشک ها مانند باران بهاری از چشمان سرازیر شدن ؛ لحظه ایی که در جیبم به دنبال دستمال میگشتم دستم به برگه ایی خورد که از ایستگاه اول برش داشته بودم س۱

" قدر معطلی ها را بدان، توی ترافیک یا توی صف. گاهی به زمانی برای اندیشیدن احتیاج است. شاید به اندکی درنگ نیاز داری، چند دقیقه درنگ اجباری ! "

مسخره بود چون فکر می کردم اگر بگذارم‌ ذهنم کمی هوشیاری پیدا کند من را بدتر وارد به گریستن می کند ، اما امتحانش هم ضرری ندارد . چشمانم را روی هم گذاشتم یک نفس عمیق کشیدم  درحالی که از شددت درد ، تنهایی ، غم و ... نابود میشدم سعی کردم کمی فکر کنم . تا کی می توانستم اینجا بشینم ؟ حداقل تا ساعت ۱۰ و اگه یک جا ثابت می ماندم ممکن بود پیدایم کنند پس چیکار کنم ؟

همان لحظه که این را با خود گفتم قطار رو به رویم از راه رسید نمی دانم این چندمین قطاری بود که از زمانی که به مترو آمده بودم می امد اما مگر اهمیتی هم داشت ؟ کمی دیگر فکر کردم و قبل از بسته شدن درهای قطار به داخل پریدم . نمی دانستم تصمیمی که گرفته بودم درست بود یا نه اما حداقل می توانستم کمی استراحت کنم .

نشستم و چشمانم را روی هم گذاشتم و کلاه هودی را روی سرم کشیدم و سرم را به شیشه سمت چپم تکیه دادم . خسته تر از آنی بودم که فکر می کردم ؛ کمی زودتر از حد معمول به خواب رفتم اما می دانستم تا همان لحظه که به خواب رفتم با چشمانی بسته اشک می ریخیتم ...

________________________________________________

امیدوارم که خوشتون امده باشه حمایت یادتون نره ❤️‍🩹