قهوهای ،تلخ ، شبیه مرگ P5
16 اردیبهشت · · خواندن 4 دقیقه مرسی بابت حمایتی که قسمت قبلی کردین ❤️🩹🫂 ؛ میخواید بدونید این همه از چشم های قهوهای حرف زدم مال کی میگم ؟ پس بفرماید ....
________________________________________________
" ایستگاه آخر " از خواب بیدار شدم .سردرد وحشتناکی داشتم و تا چند لحظه اول نفهمیدم که کجا هستم ... اما کمکم همه چیز دوباره یادم آمد . حال خیلی وحشتناکی داشتم اما مجبور شدم از قطار پیاده شوم ، با چشمانی خواب آلود و قرمز ، بدنی بی جان به سمت خط دیگر قطار رفتم ، میخواستم تا می توانم فقط در قطار بنشینم و زمانی که به سمت آخرین صندلی حرکت می کردم ، چشمم به یک پسر موفرفری مشکی افتاد .
چیزی دربارهی او در نگاه اولم خاص بود ؛ انگاری جایی او را دیده بودم ، نه قطعا اینطور نبود وگرنه هیچ وقت چهره او را از یاد نمی بردم اما چرا .... نمی دانم چطوری این حسم را بیان کنم اما با آن حالی که داشتم روی اون کراش زدم . مسخره بود و زمانی که این احساسات باهم ترکیب شدن بیشتر از خودم تنفر پیدا کردم و این آتشی که درونم بود را شلورتر کرد انگاری که روی اون هیزم تازهای ریخته باشی . جوری بود که دلم میخواست بمیرم ، راحت بشم اما این وسط مشکلم قولی که داده بودم بود .
دوباره کلاهم را روی سرم کشیدم و نشستم و به دیوار تیکه دادم ؛ تو فکر اینکه من هیچ وقت نجات داده نمی شوم بودم که قطار رسید . واقعا دلم نمیخواست سوار قطاری بشم که او هم در آن است اما خب ار آن طرف نمی دانستم چرا باید در همچنین وضعی این اتفاق برایم بیوفتد ؛ منظورم این است که من از آدمای زیادی خوشم در لحظات مختلفی خوشم آمده بود و من معمولا در بهترین شرایط ظاهری خودم بودم ؛ به معنای واقعی کلمه خوشگل و جذاب جوری که می توانستم با نگاهم کاری کنم آنها هم بخندند و کمی خودشان را به من نزدیک کنن اما من بی توجه بودم به این کار آنها ؛ اما نه حالا که چشمانم از شدد گریه قرمز شدهاند و زیر چشمان رنگش از شدد بی خوابی کمی مایل به کبودی بود و .... من رسما در بدترین وضعیت خودم در طول ۱۴ سال زندگیم بودم .
وقتی وارد قطار شدم روی صندل نشستم اما درکمال تعجب او هم رو به روی من نشسته است . کمی به من نگاه کرد اما توجهای نکردم ... قطار شروع به حرکت کرد کمی که گذشت دیدم گرم حرف زدن با دوستش شده است . اما من بیشتر در خودم جمع شدم چون به شدد احساس سرما میکردم .
وقتی به او نگاه کردم تازه متوجه شدم که او چقدر به معنای واقعی کلمه کراش و جذاب است .
پسری موفرفری مشکی با زاویه فک ، اندامی که حتی از روی کاپشن مشکی معلوم بود باشگاه میرود او ... او بی نقص است . دلم میخواست بدانم با این همه جذابیتی که دارد چشمانش چه رنگی است ؟ زمانی که بیاختیار به او نگاه می کردم با همان حال که صورتش در دستانش بود چشمانش را از روی دوستش برداشت و درهمان حالت به طوری که می دانید یکی دارد شمارو نگاه می کند ؛ به من نگاه کرد . لحظهای بعد کمی خندید و این خنده باعث کمی سرخ شدن من در آن لحظه شد ؛ اما زمانی که خواستم منم هم به او لبخند بزنم ، احساس کردم چیزی درونم دارد فریاد می کشد و درهمان لحظه یاد همه چیز افتادم و همهی آن حس های کوفتی سراغم برگشتن ؛ احساس می کردم غم سرش را روی شانه من گذاشته است و چیزی زمزمه می کند :
" یادت رفته ؟ "
زمانی که این را شنیدم بیاختیار از چشمانم اشک ها یکی یکی سرازیر شدن و لب هایم که آماده گفتن حرفی بودند بیاختیار بسته شدند . کمی عقب تر رفتم و به پایین نگاه کردم اما می دیدم او هم حالت چهرهاش تغییر کرده است . زمانی که به ایستگاه بعدی رسیدیم دوست او از آن خداحفظی کرد . و من منتظر تنها اخرین لحظهای بودم که مستقیم در چشمان او نگاه کنم اما لحظهای که سرم را بالا آوردم در کمال تعجب دیدم او دارد من را نگاه می کند . وقتی اشک ها را روی گونه هایم دید با صدایی نرم و جذاب و آرام پرسید :
" حالت خوبه ؟ " دلم نمیخواست جوابش را بدهم اما سرم را به نشانهی تایید تکان دادم .
" چی شده ؟ " جوابی ندادم چون من یاد همهی آن اتفاقات افتادم و بیشتر گریه می کردم . اشک می ریختم اما صدایی از من در نمی آمد ، کمی که گذشت فهمیدم او نگران من است برای همین گفت :
" میخوای کنارم بشینی ؟ " من با صدایی لرزان و بغض دار گفتم : اره ... بلند شدم و کنار او نشستم . زمانی که دستانش روی شانه ام گذاشت من گرمای عجیبی درنم احساس کردم و شروع به دلداری دادن من کرد ؛ بعد من را به خودش نزدیک کرد و من توانستم صدایش را واضح تر بشونم که می گفت : چی شده ؟ کاری کردی ؟؟ ... اما من فقط سرم را بالا اوردم و در چشمان او نگاه کردم ؛ چشمان قهوهای او ....
________________________________________________
امیدوارم که از این یکی قسمت هم خشتون آمده باشه و ... ؛ فعلا ❤️🩹