چشمانی قهوه‌ای ؛ فقدان عشقم همیشه درباره‌ی چشمان قهو‌ه‌ای هست ... چشمان قهوه‌ای او ...

شاید یکی از بدترین حس‌های دنیا عاشق شدن باشه ... کی می دونه حق با منه و کی می تونه اشتباه بودن حرف منو ثابت کنه ؟‌ اون زمانی که من به عشق باور داشتم گذشت الان فقط میخوام حالام‌خوب بشه ... 

نمی دونم ولی بدنم ناخودگاه سعی می کرد بیشتر به او نزدیک بشه ، ‌ پیش او‌ احساس امنیت می کردم با اینکه آدمی است که برای اولین بار می بینمش ،‌ کمی که گذشت بلاخره بعد از گذشت ۶ یا ۷ ساعت تونستم نفس عمیقی بکشم و‌ با بیرون دادنش کمی احساس سبکی کنم او هم بیشتر به من دلداری میداد انگار می دانست در دلم چه غوغایی به پا هست .

 او همش سوال هایی می پرسید که من از گفتن آن حراص داشتم اینطور بود که فهمید شاید راحت نیستم در جایی که یک عالمه آدم توجهشان به این نقطعه از واگن جلب شده است و نمی توانم اینجا درباره‌ی این قضیه حرف بزنم اینطور شد که گفت : میخوای جای دیگه‌ ایی حرف بزنیم ؟ 

به نشانه تایید سر تکان دادم  و او کمی به اطراف خود نگاه کرد و شروع به فکر کردن کرد که در همین حال یک فرد آشنا را دید ، پسر خاله‌اش .

به سمت ما آمد و سلام کرد و‌گفت : اینجا چیکار می کنی ؟ 

گفت : داشتم می رفتم ترمینال تا برم اصفهان اما خب انگاری این رفیقمون به مشکل خورده ...  کمی سرش را به سمت من کج کرد تا بتواند چهره من را بهتر ببیند .

+ چشه ؟

- نمی دونم انگاری موش زبونش خورده _ من کمی به حرف او ناخودآگاه خندیدم ، پسرخاله اش ادامه داد : با بچها بیرون هستم ...

او از جای خود بلند شد با پسرخاله‌اش به سمت گروهی از دوستان او راه افتاد اما یک لحظه وایستاد و برگشت پیشم و درگوشم چیزی زمزمه کرد " یک موقع بلند نشی بری ! کاری نکن مجبور بشم کل واگن های قطار دنبالت بگردم " 

و به همراه پسرخاله‌اش منو تنها گذاشت و رفتن ؛ این که اون اهمیت میده باعث قلبم سریع تر پتبد ... احساسات عجیبی درون خود داشتم که نمی دانستم چی هستن یا از کجا شکل گرفتن ؟ اما می دانستم که غم کمی از من دور شده است .

این اولین باری بود که من کسی را ملاقت می کنم و روی او کراش می زنم یا شاید از او خوشم‌ آمده باشه و‌ بعد همچنین اتفاقی می‌افتد ؛ مخصوصا در این شرایط این موضوع برایم خیلی جالب و دوست داشتنی بود انگار که‌ ...

_ خب دوتا خبر خوب برات دارم . یکی اینکه قرار با اون ها بریم تو فقط با یکیشون حرف بزنی و دومی اینه که اون یه نفر من هستم .

دوست داشتنی بود و این موضوع را از عمق وجودم احساس می کردم اما درد و غم انقدر قوی‌ بود که همان حالت چهره را بر صورت داشتم اما احساس می کردم که او روحم را می‌خواند برای همین گفتم : باشه ...

گفت : چه عجبی پس بلدی حرف بزنی ! کم کم داشتم فکر می کردم حرف زدن یادت رفته ! 

به حرف خودش خندید انگاری که جوک خیلی خنده داری گفته است منم هم خندیدم ؛ او باعث میشد احساس دل گرمی عجیبی کنار او در قلبم احساس کنم .

با همان لبخند قشنگ و‌ دلنشینی که داشت گفت : باید به دوست دخترم هم بگم علاوه بر دخترا ، پسرا هم روم کراش می زنن .

کمی از حرف او خجالت کشیدم ، میخواهم چیزی بگویم که " ایستگاه بعد زندیه " زمانی که این را شنیدم از جای خود بلند شدم و با او به سمت در رفتم . اما ذهنم برای چند لحظه درگیر "باید به دوست دخترم بگویم "  شد یعنی ؟.... برای یک لحظه نیم نگاهی به پشت سرم کردم و‌ مردمانی را دیدم که با چشمانی که انگار بی خاصیت ترین آدم دنیا هستم ، جوری که انگار من یک اشتباه هستم من را نگاه می کردند . تفاوت داشتن بدترین حس و‌ بدترین چیزی است که یک نفر می تواند در طول زندگی با خود حمل کند .

شاید با خود می گویند که حقم است در تنهایی بمیرم ... اما زمانی که به رو‌ به رویم و او‌ نگاه کردم در قلبم چیز گرمی‌ موج زد که دلم را گرم می کرد ‌.

برای بار دیگر به اطرافم نگاه کردم و غم را دیدم که همان جا درجایی که کنار او‌ نشسته بودم‌ ، نشسته است و به نگاه می کند و چیزی زمزمه میکند" هرچقدر هم فرار کنی باز هم دوباره‌ هم را خواهیم دید "

زیر لب جوری که فردی که کنارم ایستاده است نشنودم با او خداحفظی کردم ...

درهای قطار باز شدن و ما از آن خارج شدیم .