قهوهای ،تلخ ، شبیه مرگ P8
26 اردیبهشت · · خواندن 6 دقیقه ما زمانی میفهمیم که یک دیگر را چقدر دوست داریم که همدیگر را از دست میدهیم ....( ادامه مطلب ؟)
من هنوز دل تنگت هستم چشم قهوهای ....
_________________________________________________
شاید بدترین کاری که تا الان انجام دادم رها کردن دستان او بود ... نه مطمئنم !
نیم نگاهی به من انداخت و بی توجه به این موضوع گوشیاش را از جیب کاپشنش درآورد ( محض اطلاع شما آیفون ۱۴ داشت )
+ خوب خوبه ۸۰ تومن تو کارتم است
_ ۸۰ میلیون یا اوممم ۸۰۰ ؟
خنده ریزی کرد و گفت : چقدر تو خوشبین هستی ۸۰ هزار تومن
و من در تعجب این بودم که کسی که آیفون دستش هست ۲۰۰ میلیون فقط پول سیستمی هست (شاید لپ تاپ درست یادم نیست) که توی کیفش هست و رشته کامپیوتر هست الان به من رسید ۸۰ هزار تومن داره ؟ مهم نیست من نمیخوام اون این کارو کنه . کنار او راه میرفتم و به او نگاه میکردم تا کمی بعد بالاخره مغازهای پیدا کرد .
+ داش جورابا چند ؟
_ جفتی ۸۰
ادامه دادم : امیر بخدا نمی خواد ، تا الان باهام یخ زده بعدش خبری نیست تورو خدا نمیخوام مایعه زحمتت بشم .
اما او بدون توجه به حرف من جوری که انگاری هیچی نشنیده باشد ادادمه داد .
+ خب پس اوکی اون کرمی بهم بده
_ امیر ...
+ اگه مایعه زحمتم بودی این کارو نمی کردم پس خواهشاً خفه شو .
وایساا اون الان به من گفت خفه شو ؟؟ از کی تا حالا انقدر با من صمیمی شده ؟ زمانی که کارت به کارتش تموم شد جوراب به سمت من گرفت گفت : هوا سرده بپوش
بیراهم نمیگفت هوا واقعاً سرد بود و من تا آن موقع که جورابها را نپوشیده بودم این را احساس نمیکردم که چقدر سردم است . با خجالت رو به او برگشتم و گفتم : چطوری میتونم برات جبران کنم ؟
با نیش خندی رو به من کرد و گفت : شماره کارت میدم قبل از ۱۲ بزن به حسابم . برگشت و زبونی انداخت
پسره زبون دارز ، چشم غرهای به کردم .
_ مگه غر از این هست ؟ برات جوارب خریدم پولشم باید بدی ؛ نمیخوای حالا بگی چرا الان اینجا هستی ؟
کمی دو دل بودم ؛ می ترسیدم که او هم منو ترک کنه اما ...
+ خودکشی ...
سپس به او نگاه کردم که کمی حالت چهرهاش تغییر کرده است انگار چیزی ذهنش را درگیر کرده بود آن لحظه بود که آرزو کردم ای کاش می توانستم ذهن او را بخوانم .
سپس گفت : پس که اینطور خوب میدونی منم وقتی هم سن تو بودم دوبار اقدام به خودکشی کردم یه بار وقتی ۱۴ سالم بود اگه گفتی سر چی ؟
و من در شک حرف او بودم چون فکر نمی کردم پسری به این جذابی ، کسی که به دوست دخترش حسودی میکردم که آن را دارد چرا باید این کارا بکند اما ؛ مگه من هم غیر از این بودم ؟
_ نمی دونم
خندید و ادامه داد : سر پول خوب حالا بگو ۱۵ سالگی سر چی بود ؟
کمی فکر کردم و گفتم : اومممم دختر ؟
بلند خندید : آفرین سر دختر بود
در صدای خندهاش شادی آرامش بخشی مخفی بود که باعث لبخند من میشد ، شیرین بود .
بوی بهار میداد . مثل روزهای بارانی پاییزی زیر درختهای در حال برگ ریختن زیبا بود . چشمانش از قهوه تلختر بود این چیزی بود که من را معتاد او میکرد .... چشمان قهوهای او !
در حال خندیدن بودم که دیدم دارد من را زیر چشمی نگاه میکند . کمی خجالت کشیدم و زمانی که خواستم چیزی بگویم ...
_ خب خودکشی تو سر چی بوده جناب ؟
خندم قطع شد . حالا حالت جدی به خودم گرفتم ، دنبال دلیلی بودم که بتوانم دلیل انجام دادن کارم برای پایان دادن به زندگیم پیدا کنم اما .... مگر می شود کل چیزی که توی زندگی تجربه کردی ، تمام درد ها ، تمام چیزی هایی که حس کردی را با یک جمله ابراز کنی ؟ اما منشأ همهی این ها یک چیز بود ؛ نمی دانستم چه بگویم برای همین چیزی که بیش از همه چیز اذیتم میکرد را گفتم چون خودم هم نمی دانستم منشأ آن چه بود ... فقط یک روز عادی بود که بلند شدم و دیدم دارم این کار را می کنم ....
+ رابطهام با خانوادم ...
زیر لب خندید جوری که انگار جوکی خندهدار تعریف کرده باشم
_ نکنه سر یه دختر بوده یا اینکه گرایشت فرق میکنه ؟ و بلندتر از قبل خندید رو مخ بود ولی فهمیدم که داشت تمام تلاشش را می کرد که من را از این حس لعنتی دور کند اما .... وقتی کلمه گرایش گفت بدنم ناخودآگاه وایستاد ، ضربان قلبم بالا رفت جوری که کمی حس خفگی پیدا کردم .
اگه الان بهش نگم پس کی ؟ اون حق داره بدونه بعد از این همه کاری کرده که برام .... اما اگه ترکم کنه چی ؟ ...
داشتم در افکارم غرق میشدم که داستان گرمی کسی را در روی شونم احساس کردم و چشمان قهوهای کسی را دیدم که نگرانم شده بود و من مستقیم به من نگاه می کرد . سرش را کمی نزدیک تر و گفت : حالت خوبه ؟
با بغض سرم با نشانه تایید تکان دادم اما او فهمیدم که چیزی دارد مرا اذیت می کند و اشک های پشت چشمم را دید برای همین دوباره شروع به حرکت کردیم و او این دفعه نزدیک تر به من راه می رفت تا زمانی که من وایستادن و بلاخره جرعت گفتنش را پیدا کردم :
_ دومی
+ چی دومی ؟ (کمی گیچ شده بود )
وایستادم و او هم رو به روی من ایستاد ... با صدایی که می لرزید ، عصبی بود و ترسیده ادامه دادم ...
_ آره من گرایش فرق میکنه ( این حرف را آهی از سر خستگی ناشی از چندین ماه تحمل کردن این موضوع بیرون دادم ) من به پسرا حس دارم . می دونم چقدر چقدر وحشتناک هست ولی این منم ؛ خوبه ؟ حالا تو هم میتونی منو ترک کنی بهم فحش بدی فقط به خاطر چیزی که دست من نیست ....
مکث کردن و بغضم را قورت دادم و گذاشتم اشکها آروم از چشمانم سرازیر شوند . بعد از سکوتی که بینمون برقرار شد حس سنگینی میکردم تا زمانی که ناگهان دستم را گرفت و من را به سمت خودش کشید و مجبور شدم مستقیماً دوباره در چشمان او نگاه کنم و به من اخمی کرد ...
+ ک*صخلی ؟ بعد از اینکه کل پولمو دارم برات جوراب خریدم حالا میگی ولم کن بزار برم ؟ هااا ؟
_ ... ؛ و با همان حالت متعجب و بغض گلویم به او نگاه می کردم .
+ گم شو بیا بریم گمشون کردیم ...
و من را مجبور به حرکت دقیقا کنار خودش کرد ، حس عجیبی داشتم که هیچ وقت تجربه نکرده بودم نمی دونم چگونه این را بیان کنم اما ....
او واقعاً جذاب بود ...
_________________________________________________
بچهااا ببخشید بابت فحشی که مجبور شدم بگم ؛ نگا کنین امیر واقعاً آدم خیلی به شدد مثبت ۱۸ حرف می زد یعنی شما نمی تونستید توی یه جملش فحش پیدا نکیند 😂🤣
یعنی خودم هم می موندم چطوری دارم حرف هاش سانسور می کنم خدایی /:
ولی ... آره من عاشق تک تک جمله هایی هستم که اون روز بهم گفتش ...
"اون واقعا جذاب بود "...