Night 🌆
31 فروردین · · خواندن 2 دقیقه می دونم حرف های امشبم قبل از خواب مثل همیشه نیست و زیاد هست ... اما امیدوارم حداقل یک نگاهی به پست من هم کنید ؛ خواهش...
هیچ وقت توی زندگیم درک نمی کردم که چرا بعضی ها از این سنی که توش هستم متنفرن ! منظورم اینه اره من یه نوجون هستم خب ؟ تا الان که دیگه حتی نفس کشیدن هم برام سخت شده . واقعاً تمام چیزی که ما نوجون ها حس می کنم و داریم احساسات هستش ....
الان بیشتر از هر موقعی نیاز دارم توی کتاب هام غرق بشم ؛ جای اون ها زندگی کنم تا نجات پیدا کنم .
دلم میخواد الان بجای نئو باشم ، توی بیمارستان روی تخت توی اتاق و سم ، هیکاری ، سونی ، کر جمع شدن باشن توی اتاق من که محل فرماندهی هست به قول خودشون و من درحال غر غر کردن سر کر هستم . ( به امید دل بستم )
الان توی خیابان بجای متیو با روفس بودم داشتم سعی می کردم در آخرین لحظه های زندگیم بلاخره کمی زندگی کنم .(هردودرنهایت میمیرند)
داشتم با خانم الم توی کتابخانه نیمه شب شرطرنج بازی می کردم به حرف هاش دربارهی زندگی کردن گوش میدادم . (کتابخانه نیمه شب)
بجای شازده کوچولو کنار روباه در دشت طلایی درحال تلاش برای اهلی کردن او بودم . ( شازده کوچولو )
بجای تاکاکو به بهانهی کمی بین کتاب هم بودن به عمویم در کتاب فروشی کمک می کردم ( روزها در کتابفروشی موریساکی )
به این فکر می کردم که یعنی تماس بعدی که سم با من میگیره کی هست ؟ ( سم هستم بفرمایید)
پسرک بودم در کنار اسب ، موش کور و روباه به دنبال جایی که خانه نام دارد بودم .(پسرک ،موش کور،روباه و اسب)
و هزاران هزاران دنیای دیگر ! ...
کمی کتاب بخوانم تا شاید کمی محو شوم ....
فردا اولین قسمت رمانی میذارم که بر اساس واقعیت هست و اولین نوشته خودم هست .... داستانی که می گوید چرا من آنقدر عاشق چشم های قهوهای هستم !
رمانی به اسم : «قهوهای، تلخ، شبیه مرگ»
امیدوارم که دیده بشه و واقعا چیزی باشه که بشه بهش گفت خوب چون با بند بند وجودم زندگیش کردم !سرتون درد نیارم ... ممنونم که تا اینجا خوندید ❤️🩹🫂
شبتون بخیر 🌆❤️🩹 .....