ادامه مطلب؟ 🌱

نایا، نوجوانی فعال و پرشور هر روز با پدر ماهی‌گیرش به دریا میرفت و به او در ماهی‌گیری کمک می‌کرد..

صبح روز دوشنبه اولین روز هفته نایا مثل همیشه صبح زود از خواب بیدار شد و از پله ها پایین رفت ، مسواک زد و لباسش را عوض کرد و با پدر و مادرش صبحانه خورد،  ده روز تا تولدش مانده بود و پدرش به او قول داده بود که روز تولد 15 سالگی برای او  یک تلسکوپ بخرد، او بسیار خوشحال بود و منتظر فرا رسیدن تولدش بود، نایا در کنار عشقش به دریا ، اسمان را هم دوست داشت.

نایا و پدرش به ساحل رفتند، پدر سوار قایق شد نایا هم همراهش سوار شد، اما حسی عجیب داشت، استرس؟ ترس؟ خستگی؟ شاید کمی حالت تهوه، چیزی به پدرش نگفت و سوار شد، بعد از چند ساعت ماهی‌گیری پدرش اتفاقی عجیب افتاد سر نایا گیج رفت و سیاهی دیدش را پوشانده بود، دقیقه ای نگذشت که نایا تعدالش را از دست داد و بر آب افتاد .