قهوهای ،تلخ ، شبیه مرگ P7
22 اردیبهشت · · خواندن 4 دقیقه امروز دوتا قسمت میذارم ، من که عاشقش تک تک لحظه هایی که کنارش بودم هستم ... از اینجا شروع شد ادامه مطلب ❤️🩹 ...
واضحترین چیزی که الان میتونم بگویم این است که کمی احساس آرامش میکنم ؛ ما هیچ وقت کسانی که دوستشون داریم راتا ابد کنار خودمون نخواهیم داشت ؛ البته که کمی به اون علاقه پیدا کردم اما در آخر باید با اون هم خداحافظی کنم ...
گروهی ۵ نفره که با اینکه شر بودند از همه جاشون میبارید برای من سوال شد که چطوری میتونن مذهبی باشند !؟ بگذریم ، پشت سر آن ها از پله ها بالا می رفتیم که بلاخره جرعت کردم کمی حرف بزنم .
"هعی ... راستی اسمت چیه "
سرش را به سمت من خم کرد و گفت : " امیر و تو ؟ "
کمی مکث کردم چون من همیشه خودم را با اسم متین پیش کسانی که در اینجور موقعیت ها بودم معروفی می کردم اما .... میخوام منو یاداشت بمونه میخواهم من واقعی را به یاد داشته باشد ، کمی سرعتم را زیاد می کنم و رو به رویش می روم سرم را یک طرف خم می کنم و در چشمانش نگاه می کنم می گویم : مهربد ....
" چه عجیب پس اسم هم داری ، اینم پسرخاله من علی هست "
نگاه سریع به او می ندازم و دوباره توجهم را به امیر جلب می کنم اما اومی گوید : خوشبختم ، حالت چطوره ؟ چرا از خونه فرار کردی ؟
کمی فکر کردم و سرم را پایین گرفتم و در خودم فرو رفتم . امیر به شانه او زد و با دستانش اشاره کرد که بهتره است جلوتر پیش گروهش حرکت کند و کمی مارا تنها بگذارد .
کمی که گذشت از مترو خارج شدیم ، در طول مسیر که کنار امیر راه میرفتم تقریباً ساکت بودم تا :
+ خوب ترمینال رفتن منو که عقب انداختی نمیخوای حرف بزنی ؟
باز هم سکوت کردم
+ چرا این جایی ؟
_ از خونه فرار کردم ...
+ و چرا این کارو کردی ؟
نمیدانستم چرا با او تا این اندازه سرد رفتار میکنم اما کمی میترسیدم که او در همان لحظهای که به او احتیاج دارم من را ترک کند ... اما دلم میخواد بهش اعتماد کنم با تمام وجودم ؛
_ خودکشی ...
این را که گفتم گروه آنها در کوچهای که در آن کافه کوچکی قرار داشت پیچیدند علی خطاب به من گفت : تو چیزی نیاز نداری ؟
با اینکه از وقتی که بیدار شده بودم جز اون قرص ها چیز دیگری نخورده بودم سرم را به نشانی منفی تکان دادم ؛ اما نمیدانم این باد بخت برگشته از کجا وزید که باعث شد به خود بلرزم .
علی زمانی که دید من سردم شده ، سویشرت خودش را درآورد و به سمت من گرفت اما من قبول نکردم چون الان به اندازه کافی با آنها زحمت داده بودم . زمانی که علی رفت تا برای خودش قهوه سفارش دهد من رو به امیر کردم و برای عوض کردن جو با لحنی شوخی گفتم : خاک تو سرتت با این غیرتی که داری انتظار این کارو از تو داشتم نه اون
+ صدرصد معلومه که کاپشن خودمو در نمیارم بهت نمیدم چون جنابعالی دارن یخ می زنن اون موقع من یخ می زنم بعدش کسی نمی مونه باهاش حرف بزنی
چشم غرهای به او رفتم و کمی خندیدم از حرف او سپس گفتم : دستت درد نکنه
خنده ریزی می کند می گوید : ولی اگه لباس بخوای با خودم آوردم بهت بدم بپوشی .
من لحظه ای به اینکه آن لباس هارو بپوشم و کل مدتی که با او هستم بوی تنش را حس خواهم کردم فکر کردم و ضربان قلبم ناخودآگاه بالا رفت و سرخ شدم برای همین سریع گفتم : نه نه ممنون راحتم
بعد از این کمی مکث کرد من را از سر تا برسی کرد . انگار داشت به اینکه چه چیزی میتواند من را گرم تر کند فکر می کرد تا توجهش به دمپایی جلب شد و گفت گفت : بیا بریم برات جوراب بگیرم بچه
- مرسی اما نمیخواد دلم نمیخواد ... حرفم را قطع کرد
+پاهات دارم یخ میزنن
- جوراب روی دمپای آخه !؟ مهم نیست من تقریباً همش بیرون بودم و ...
وسط حرفم پرید که دستم را گرفت و به سمت خود کشید و به راه افتاد از کوچه خارج شدیم ... کمی در شک این کار او بودم .
گرمی دستانش را احساس می کردم ، به چهرهی او خیره شدم ... حس عجیبی در قلبم احساس می کردم ؛ سعی کردم کمی محکم تر دستان او را بگیرم اما ترسیدم ولی او این قضیه را فهمید و دستان من را محکم فشرد و به من نیم نگاهی انداخت و ادامه داد .
دستانش هم مانند چهرهاش زیبا و جذاب بودن ؛ به راحتی اجازه میداد حالت دستانم را عوض کنم حتی دستم را عوض کردم و او چیزی نگفت ؛ سپس انگشتان دستم را در بین انگشتان دست او فرو بردم و او محکم دستم را گرفت تا دستم در دست او باشد ؛ " زیبا بود " دستانمان هم را بوسیدند ...
بعد از مدت ها داشتم از لحظهای در زندگیم لذت می بردم ، حس امنیت می کردم ؛ انگار که من همه چیز اون بودم ، دلم میخواست او را بغل کنم و در گرمای بدنش غرق شوم چون اون مثل قهرمان من بود . هیچ وقت دلم نمیخواد دستانش را رها کنم .
اما ... کمی بعد از ترس اینکه کسی چیزی ببیند یا چیزی بگویند کاری را کردم که میدانستم تا آخر عمر پشیمان آن میشدم ؛ دستان او را رها کردم ...