قهوهای ،تلخ ، شبیه مرگ p2
3 اردیبهشت · · خواندن 2 دقیقه همه ی ما روزهایی داریم که خیلی به ما بد گذشته و هیچ وقت تمایلی به دوباره تجربه کردنشون نداریم ؛ ولی اگه قرار باشه دوباره اونو ببینم حاضرم همش دوباره تجربه کنم !...
حالم از نگاه کردن تو آینه از خودم بهم میخورد ؛ حق با مادر بود من آدم ضعیفی هستم چون سر گذروندم این دورهها گاهی وقتها به خودم خیلی آسیب زدم اما امروز فرق می کرد .
وقتی از دستشویی بیرون آمدم صدای غرغر کردن مادر شنیدم که می گفت : برو دیگه لباست بپوش خسته شدیم آنقدر منتظرت موندیم
درحالی که من یک کار وحشتناک کرده بودم بازم هم هیچی فرق نکرده البته اگه نفهمن . یک ساعت بعد از همه اینا گوشیمو ازم گرفتن فهمیدن ( چون من میخواستم اگه قرار شد برم پیش تراپیست یادم باشه این کارو کردم مثل احمق ها توی گوشیم یادداشتش کرده بودم )
و اینجا بود که گفتن : حالا دیگه برامون قرص میخوره
فرو پاشیدن شروع شد ، همونجا بود که دلم میخواست درجا بمیرم ... رگ دستمو بزنم ؟ خودمو پرت کنم پایین ؟؟ نه نه صبر کن تو قول دادی . هیچ دردی توی وجودم دیگه حس نمی کردم .
هیچ چیزی حس نمی کردم اما داشتم از هم می پاشیدم . به سمت اتاقم قرار کردم اما پدرم در اتاق از قبل قفل کرده بود
گفت : دیگه هیچ جایی برای تو نیست توی این خونه
و چشمانی که انگار نه انگار این کسی که جلوی او وایساده است پسر او هست من را نگاه می کرد و من با خود می گفتم : برای او من دیگر غریبه ایی بیش نیستم .
خنده ! می خندیدم ! هیچ وقت فکر نمی کردم روزی که اینطوری بشه بخندم ؛ اما تنها چیزی که اون لحظه بعد از خودکشی به ذهنم رسید فرار بود ! با تمام چیزی که از وجودم باقی مانده بود به سمت در دویدم و فرار کردم به سمت خیابان اصلی و به پشت سرم نگاه نکردم .
همونطور که می دویدم به جایی برای فرار فکر می کردم و می خندیدم . حس وحشتناکی که از درد بدتر بود را تحمل می کردم . انگار که دنیا جای دیگری برای من نداشت ...
پس رفتم به مترو تا به دنیای دیگر فرار کنم دنیای کتاب ها ! زمانی که داشتم سوار قطاری می شدم چشمم به برگ ای که روی یکی از صندلی ها مترو بود افتاد .
از همین برگهایی که وقتی منتظر قطار هستی بود ، بدون اینکه کلمهای از آن را بخوانم آن را در جیبم گذاشتم و نشستم .
نفس راحتی کشیدم تعداد ایستگاههایی که به جایی که میخواستم بروم را شماردم . هفت ایستگاه مانده بود .
چشمانم را روی هم گذاشتم . تنها چیزی که آن لحظه نیاز داشتم کمی بغل با دوستت دارم بود ...
اما وقتی به این موضوع فکر کردم بازم هم خندیدم
چون می دانستم این دنیا بی رحم تر از آن است که بخواهد عشق را بعد از گذشت این همه مدت ؛ امروز عشق را نشان من دهد ....