ادامه مطلب ؟ ☕️📚

امیداورم خوشتون بیاد و ببخشید که دیر شد 

همه چی همانطور بود که تصور می کردم البته کمی متفاوت ساکت بودم‌ اما از درون داشتم آتش می گرفتم ، زمانی که از مترو بیرون آمدم مستقیم به سمت کوچه‌ی کتاب‌فروشی ها رفتم . 

کتاب فروشی شلوغ بود مانند همیشه ؛ همه چیز مثل قبل بود ، بوی کتاب ها ، گرد و غبار قفسه ها ، چهره‌ی مهربان و دلسوز کتابدار و ... اما حس غریبگی می کردم در جایی که یک زمانی بوی خانه را میداد . بی توجه به هرچیزی که داشت من را از درون تخریب می کرد در قفسه ها به دنبال کتاب می گشتم تا بتوانم کمی خودم را از این دنیای لعنتی دور کنم .

کتاب‌فرشی بوی خاصی میداد که مانند رایحه‌ای خنک من را از سوختن دور نگه می داشت .

سپس چشمم به کتابی که چندوقت پیش در یکی از بحث‌ها مادرم پاره‌اش کرده بود خورد ؛ کتاب را برداشتم و از جایی که دیگر نتوانسته بودم بخونم شروع به خواندن کردم . چهل دقیقه اول همه چیز خوب تا اینکه صدایی از درونم گفت : فک نکنم الان هم تورو پسرم بدونم ...

صدای پدرم بود زمانی که دستم را گرفته بود تا فرار نکنم و مجبور شدم مستقیم در چشمانش نگاه کنم ، دوباره توجه‌ام را به کتاب جلب کردم .

اما بی‌فایده بود ! بدبختی‌ام به دنیای کتاب هم نفوذ کرده بود ، دیگر جایی برای فرارم از مشکلات نبود ؛ این شروع ازهم پاشیدنم بود ...

و زمانی که کتاب از دستمان افتاد ، تازه فهمیدم که بغض دارد مرا خفه می کند . بی توجه به چیز دیگری جایی که زمانی برای من مکانی برای فرارم از واقعیت بود را ترک کردم ... دیگر کتاب هاهم برایم معنی نداشتند .